درحوالی من

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی

درحوالی من

some day, it'll leave me, this green youth
💙❄⛄💙❄⛄
Since I was a child
I've always loved a good story
I believed that stories helped us to ennoble ourselves
to fix what was broken in us
and to help us become the people we dreamed of being
Lies that told a deeper truth

آخرین مطالب
نویسندگان
آدمی عجیب است!

می داندعشق قلب اورا تکه تکه می کند

می داند خاکسترش می کند

می سوزاند و پیرش می کند

اما باز عاشق می شود و عشق می ورزد!

آدمی عجیب است!

با اینکه می داند عشق تنهاییست،غم است

و انتظاری مرگبار

باز با همان اشتیاق و هیجان نخستین بار

به رویش آغوش باز میکندو

با بند بند وجود آنرا به خودش پیوند می زند!

عشق...

برای من واژگانیست مبهم

تعریف نشده

پاک شده از دایره لغات ذهنم،قلبم

گویی این واژه سالهاست که

در زیر خروارها خاک

در قبرستان وجودم مدفون شده است!

و سالهاست

او...

بی آنکه متولد شده باشد


"محدثه م"

مرده است!!!

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۲:۵۳
محدثه محزون

باران هم به رخ می کشد بودن ها و نبودن هایت را

بیچاره دلم

حق دارد...


"محدثه م"

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۰:۰۰
محدثه محزون

(اقتباس از درام «هملت» هنگامی که هملت

 با نامزدش «ایفیلیا» مشغول صحبت است.)             

 ویلیام شکسپیر

 

                                                                       

       بودن یا نبودن،مساله این است! آیا پسندیده‌تر آن‌است که تازیانه‌ها و بلاهای روزگار غدار را با پشت شکسته و خمیده‌مان متحمل شویم یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم تا آن دشواری‌ها را از میان برداریم؟ مردن... آسودن... سرانجام همین است و بس؟ اگرخواب مرگ دردهای قلب‌مان و هزاران آلام دیگر را که طبیعت در پیکر ما فرو ریخته پایان بخشد، نهایت و سرانجامی است که باید آرزومند آن بود.


       مردن... آسودن... وباز هم آسودن... و شاید در احلام خویش فرو رفتن. آه، مشکل همین‌جاست. آن‌زمان که این قفس خالی و فانی را به دور افکنیم، در آن خواب مرگ، شاید رویاهای ناگواری ببینیم! ترس از همین رویاهای زود گذر است که ما را به تحمل و تامل وا می‌دارد و این ملاحظات است که عمر مصیبت و نگون‌بختی را چنین طولانی می‌سازد.


       چه اگر کسی ایقان کند که با خنجری برهنه می‌تواند آسودگی یابد،کیست که در برابر این ضربات توان‌سوز و خفت‌های جان‌فرسای زمانه،تمرد متمردان، تفرعن متفرعنان، آلام عشق درماندگان، درنگ‌های دیوانگان، وقاحت محتشمان و تحقیرهایی که صبوران از دست عجولان می‌بینند را ببیند و تن به تحمل این دردها در دهد؟ کیست که حاضر شود پشت خود را زیر این بارهای گران خم کند و بخواهد در زیر فشار این زندگی دردآلود پیوسته ناله و شکایت کند و عرق تن فشاند؟


       همانا بیم از واپسین مرحله‌ی مرگ، یعنی همان سرزمین نامکشوفی که از مرزهایش سفرگری باز نمی‌گردد، انسان را سرگردان و عزم او را خلل پذیر می‌کند و ما را ناگذیر می‌نماید تا همه آلامی را که اینک در خود نهفته‌ایم، تحمل کنیم و خویشتن را به شکنجه‌هایی که از دوام و قوام آن بی‌خبریم،بیافکنیم! 

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۲ ، ۱۱:۴۲
محدثه محزون

آدمک...

گاهی بد نیست این روزها

مثل خودت باشی

نه کس دیگر

آنوقت شاید میتوانی بگویی دارم زندگی میکنم

یا اینکه از زندگی لذت میبرم

این روز ها برای ثانیه ایی هم که شده خودت باش

زندگی کن

برای خودت

برای شادی هایت

غم هایت

دردهایت

لبخند هایت

دوست داشتن هایت...

می دانم سخت است که برداری آن صورتکی را که سالهاست برچهره داری

اما بردار

نترس

شجاع باش...

برای لحظاتی به حرفهای خودت گوش بده

درکش کن

و به نوای زیبایی که از لابلای شاخ و برگ درختان خیابان می آید گوش کن

نه صدای بوق های پشت سر هم ماشین ها

دور دست ها را بنگر

و پیوند آسمان و زمین را ببین

و باخودت عهدی ببند

من از امروز زندگی خواهم کرد...


"محدثه م"

 

۲۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۲ ، ۱۰:۴۳
محدثه محزون
    "تنهایــی را"


   فقـط در شلـوغی می تـوانی حــس کنیـــ
۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۲ ، ۱۳:۳۶
محدثه محزون

چهارشنبه ساعت 2 و چنددقیقه و چند ثانیه سال 91 به خاطره می پیونده و سال 92 آغاز میشه

سال 91

هرچی که بود

هر چی که تو خودش داشت

داره میره

به همون سرعتی که اومد!

شاید که نه،خیلی هامون تو این سال پر شدیم از خاطراته تلخو شیرین

آدم های متفاوت

روزهای متفاوت

اتفاقات مختلف

و...و...و...

هرچی که بود

خوب یا بد/تلخ یا شیرین/زشت یا زیبا

تموم شد/به همین سرعت و به همین سادگی

قراره ساله جدیدیو شروع کنیم

سالی که قراره همه ی اتفاقاتشو خودمون رقم بزنیم 

پس چه بهتر که کاری نکنیم که از این سال خاطرات بدی داشته باشیم

برای همتون توی سال جدید بهترین هارو آرزو دارم چون لایق بهترین هایید

*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*

زمستون دلم واسه

سفیدیت/برفت/بارونت/سرمات/لرزوندن هات

و...

همه چیزت

خیلی خیلی خیلی زیاد تنگ میشه

زمستون دوست داشتنیه من

خداحافظی بلد نیستم اما خداحافظ و مراقب خودت باش 

نه برای همیشه انشاالله تا سال آینده

که بازم ببینمت

امشب نه تنها دل من بلکه آسمون بالاسرم هم ابریه

آخه اونم مثل من دلش واست تنگ میشه

خیلی دوستت دارم

بهترین فصلی زمستونم

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۸ اسفند ۹۱ ، ۲۳:۰۷
محدثه محزون
باورم نمیشه
که به همین سرعت 18 سال از عمرم گذشت
18 سالی که هرسالش متفاوت بود
خاطراتی داشتم که در دفتر خاطرات ذهنم ثبت شد
خاطراتی هم تلخ و هم شیرین
انسان هایی رو تو زندگیم احساس کردم که هر کدوم شخصیت های متفاوتی داشتن
تعدادی خیلی خوب که موندگارن همیشه
تعدادی به ظاهر خوب که حذف شدند
در کل 17 سالگیه جالبی داشتم
و 18 سالگیه مبهمی رو پیش رو دارم که معلوم نیست
چه اتفاقاتی...
چه آدمایی رو...
چه حس هایی رو...با خودش داره!
اما خوشحالم...خوشحال از اینکه 18 اُمین زمستان زندگی ام آمد!
برف آمد!
هم امروز
هم آن روزی که برای اولین بار در این کره ی خاکی چشم باز کردم
زیباست...
هم امروز!
هم آن روز!

تولدم بر من مبارک!
تاریخ تولدم:1373/12/18
ساعت: 9صبح
۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۱ ، ۱۴:۵۴
محدثه محزون
زمستان است!
زمستانی ست نه آنچنان لرزه افکن...اما سرد!
و اینکه باران می آید    در این زمستان
می بارد
مثل همیشه با ترانه اما بی بهانه
نه میلرزاند...نه توقعی دارد...فقط می آید...
می بارد...
می شورد...
می رویاند...
پاک می کند...
و
زنده می کند!
اهل زمین را
و خاطراتشان را
خاطراتی دونفره
تک نفره
و یاد آور سکوتیست در اوج تلخی شیرین
برای من مبهم ترین چیز باران است...نمی دانم چه در خودش دارد که با هر باردیدنش و لمس کردنش
احساسی متفاوت پیدا میکنم
دلتنگی
سکوت
شادی
امید
و...و...و...
تکرارش...مدام باریدنش...آمدنش...برایم خسته کننده نیست
دوستش دارم...بیش از هر چیز این دنیا...
چون صادق است...و پاک
صدهابار نزدش گریه کردم...و نگذاشت کسی ببیند که اشک میریزم...می گفت اشک های منن نه تو!
و چه زیبا با اشک هایش اشکهایم را می شست و خالی ام می کرد
از بغض...غم...یأس...نا امیدی
خودمانی بگویم خاکیست
با همه ی آب بودنش
عالمی داریم من و باران برای خودمان!
عالمی دونفره
من با او...

"محدثه م"

۲۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۴:۳۲
محدثه محزون

زندگی تاب خوردن خیال در روز هایی ست

                                                                     که هرگز تعبیر نمی شوند!!!


گاهی بی آنکه بدانی چرا؟!   براچه؟!   برای که؟!

دلتنگ میشوی...بغض میکنی...اشک میریزی...

آنقد سنگین میشوی که تنها در گوشه ای میشینی و خیره میشوی...

خیره میشوی به چیزی که حتی خودت هم نمی دانی چیست؟!

و ناگهان بی آنکه بخواهی قطرات اشک صورتت را خیس می کنند و تو تنها کاری که می توانی بکنی

این است که چشمانت را لحظه ای ببندی و نفس عمیقی بکشی

گاهی عذاب میبینی از دردی که نمیدانی چیست

گاهی دوست داری فقط و فقط فرار کنی

از همه چیز

این دنیا

مردم

و حتی خودت!!!

گاهی دوست داری زمان رابه عقب برگردانی یا به جلو ببری!!!

نمی دانی چرا؟!  اما فقط میخواهی از حال کنونی ات بگریزی شاید کمی عقب تر یا جلوتر دنیای متفاوتی را ببینی

دنیایی که از حال...از این سکوت خالی از احساس فرار کنی

و باز در اوج امیدواری آهی بلند می کشی و میگویی آرزویی محال!!!

و دوباره

سکوت...

بغض...

نگاهی سرد و ساکن برتن دیوار...پنجره...

آه...

اشک...

حسرت...

آدمی! و برای همین گاهی بی آنکه بدانی چرا؟! برا چه؟! و برای که؟! دیوانــــــــــــــــه میشوی!!!



آدم است دیگر گاهی دوست دارد به جای معشوقه اش تنهایی اش را محکم در آغوش بگیرد

و بگوید:  نرو...بمان!!!


"محدثه م"

۳۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۱ ، ۱۸:۵۳
محدثه محزون

شروع به تکه تکه کردن خودشان کردند

 زیرا...

باران دیگر ابرها را آرام نمیکند!!!(یهویی این جمله از ذهنم تراوش کرد)


امروز با همه ی تکراری بودنش کمی متفاوت درحال سپری شدن است

یک اتفاق بسیارخوب.......برف می آید!!!

مدتی می شد که بی لباسی درختان ذهنم را عجیب مشغول کرده بود...هواهم که سرد!!!

بی شک یخ می زدند با آن شاخه های باریک و نحیفشان

از این بابت بسیار ناراحت بودیم

که الحمدالله امروز برف بارید و لباسی شد برتن این درختان عریان...

و...عجیب است!

مدتی می شود که دیگر در این سرای بی کسی پرنده پر نمیزند!

بی شک برای برف است...با همه لطافتو زیباییش تا عمق مغز استخوان آدم را میلرزاند چه رسد به این گنجشکان بی نوا

گویا تلافی غرور خورد شده اش را با لرزاندن اهل زمین انجام می دهد

فکر کنید...کم نیست سقوط کردن از اوج و افتادن به پایین ترین نقطه

و سپس نیست و نابود شدن...

درد بزرگیست برای برف...خیلی بزرگ

بدتر از این آن است که باد هم شوخی اش گرفته باشد و برف را به بازی بگیرد

و هی به این طرفو آن طرف ببرد و در نهایت

رهایش کند...

و آب شدن

نیست شدن!

این است سرنوشت برف...!!!


"محدثه م"

۳۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۱ ، ۱۲:۵۰
محدثه محزون