بایگانی آبان ۱۳۹۵ :: درحوالی من

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی

درحوالی من

some day, it'll leave me, this green youth
💙❄⛄💙❄⛄
Since I was a child
I've always loved a good story
I believed that stories helped us to ennoble ourselves
to fix what was broken in us
and to help us become the people we dreamed of being
Lies that told a deeper truth

آخرین مطالب
نویسندگان

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

برف می آید...
اولین برف پاییزی...
چه حس خوبی...

+  تو این مدل هواها که برف میاد، بارونیه یا ابریه باید بشینم فیلم ببینم، موسیقی گوش بدم، کتاب بخونم ولی حیف که باید بشینم درس بخونم :(((((
البته اونقدرام بد نیست...
درس خوندنم دوست دارم :))))
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۵ ، ۲۱:۳۱
محدثه محزون
می دانی؟!
در آینده ثانیه هایی وجود دارند که مینشینی و برای تمام آن سالهایی که گذشت و آدمهایی که آمدند و رفتند واتفاقاتی که دیگر هیچوقت فرصت دوباره تکرار شدن رانداشتند دلتنگی میکنی...
دلتنگی میکنی، برای صدا زدن نام مادرت...
برای لوس کردن خودت پیش پدرت...
برای مسخره بازیها و اذیت کردنهای برادرانت...
برای دورهم بودن و خنده های از ته دل با دوستانت...
و برای او...
و تمام آن سالهایی که عمرت را ساخت، تورا ساخت، خاطراتت را، افکارت را، احساساتت را...
و تو فقط میتوانی دلتنگی کنی.

+اینروزا چقدر مینویسم...
+ اینکه میدانم  در آن روزها برای این روزها دلتنگی خواهم کرد، بیشتر دلم تنگ میشود...
امیدوارم زندگی کردن آن روزها انقدر ها هم که فکر میکنم سخت نباشد...
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۱۳:۴۳
محدثه محزون
می دانی؟!
شاید اینطوری بهتر است... بالاخره یکی این وسط باید کمی بیشتر مرد تر باشد، کمی بیشتر سرد تر باشد، سخت تر باشد و رباتی از منطق تا آن یکی بتواند راحت تر قدم بر دارد و دور شود...
و خوب چه بهتر که آن، من باشم...
همانطور که همیشه بودم...
اما می دانی بدی کار جا بود؟!
که هردو خواستیم راه را هموار کنیم برای دیگری...

+ کاش در دنیا شغلی بود به اسم دلتنگی کردن
بعد من میشدم کارمند تمام وقتش
هر روز مینشستم و برایت دلتنگی می کردم
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۳
محدثه محزون
این روزها چقد دلم تنگ است،
برای تو...
عجیب نشسته ای روی خیالم و بلند نمی شوی!
مِهربان شده ای چقدر!!
هی در یادم قدم میزنی و میخندی،
این روزها...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۰
محدثه محزون

بعضی اتفاقات  در زندگی فقط یک بار رخ میدهند دست اوله دست اول

بعد از آن هرچقدر هم که تکرار شوند بوی تازگی سابق را نمیدهند

و سخت است کنار آمدن با این دسته دوم ها و سوم ها و ...

آن کشش خاص را ندارند،

همانکه باعث میشود قلبت یکجور دیگر بتپد

یا مغزت یک جور قشنگی فرمان بدهت

و پر از همین یکجور دیگر ها،

نه همان مثل سابق ها...

+ پاییز خوب است، برگ های خسته و باران های خاکستری و خیابان های خالی از مردم...

یکجور غمگینی قشنگ است!

پاییز برای من یعنی بتهوون، موزارت، باخ، شوپن و صدای باران و رعد و برق های تند گاه و بی گاه.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۰
محدثه محزون