دلنوشته های خودم :: درحوالی من

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی

درحوالی من

some day, it'll leave me, this green youth
💙❄⛄💙❄⛄
Since I was a child
I've always loved a good story
I believed that stories helped us to ennoble ourselves
to fix what was broken in us
and to help us become the people we dreamed of being
Lies that told a deeper truth

آخرین مطالب
نویسندگان

۵۵ مطلب با موضوع «دلنوشته های خودم» ثبت شده است

در کتابی خواندم که می گفت:"تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد"
دروغ بود!
تنهایی مثل سایه گاهی پشت سرت راه می آید
گاهی در کنارت،
گاهی روبه رویت،
گاهی در زاویه ای نامشخص،
و  زمان هایی که حتی دیده نمی شود.
اما هست؛ در شادترین لحظه ی زندگی ات و غمگین ترین...
همراه تو نفس میشکد،
می خندد،
می گرید.
مهم نیست که چقدر آدم های مهمی در زندگیت داری که با تمام وجود دوستشان داری و تو را میفهمند
گاهی شاید در عمیق ترین نقطه ی شب که به آسمان خیره شدی یا آهنگ مورد علاقه ات را گوش می دهی سراغت را بگیرد
و یا گاهی در شلوغ ترین نقطه ی روز که مشغول جنگیدن برای تصاحب رویاهایت هستی و یا حتی در حال استراحت و تماشای یک فیلم.
راستش مهم نیست اگر تمام صندلی های قلبت پر از آدم های با ارزش باشند همیشه یک صندلی خالی وجود دارد.
 این جنس تنهایی نیمه دیگری از توست که هیچوقت هیچکس هیچ زمانی حق لمس کردنش را ندارد جز خودت.

P.S 1: حداقل برای من اینگونه است.

P.S 2: و یک شعر زیبا از اقبال لاهوری:

دیوانه و دلبسته اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آنرا که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم و محنت
منت نکش از غیر و پروبال خودت باش
صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه و هرسال خودت باش

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۱۳
محدثه محزون

برگشتن به گذشته مهم نیست چقدر خوب بوده یا بد دقیقا مثل تقلا کردن و فرو رفتن تو باتلاقه
چرا اینده ی که میتونیم تغییرش بدیمو امیدی بهش هست رو قربانی گذشته ای کنیم که هیچ دسترسی بهش نداریم؟!
یجورایی مثل نوشتن با خودکار میمونه، تلاش بیشتر برای اصلاح کردن یا پاک کردنش فقط برگ های دفترو خراب میکنه
گذشته ارو باید سوزوند و خاکسترش رو به دریا سپرد و رها کرد
اونوقته که میشه با تمام وجود به جلو حرکت کرد.
+ و صد البته که از گذشته باید درس گرفت...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۵۹
محدثه محزون

هههمم چیزی برای گفتن ندارم فقط یهووی دلم برای وبلاگم تنگ شد :(


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۶ ، ۲۲:۱۰
محدثه محزون

همین کافی نیست؟!

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۰۹:۲۰
محدثه محزون
گاهی آدم وقتی دلش گرفته می نویسد،
گاهی وقتی خوشحال است.
اما از همه  اینها که بگذریم از یک جایی به بعد آدم فقط نگاه میکند!
دیگر نه می تواند حرفی بزند،
نه چیزی بنویسد.

+راستش نمی دانم این مدل آدمها به آخرش رسیده اند یا هنوز چیزی برای غافل گیری وجود دارد...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۸
محدثه محزون

زندگی در جریان است،

چه تصمیم بگیری در گذشته زندگی کنی و تمام درها را بروی خودت ببندی و در تمام باید ها و نباید های گذشته ات غرق شوی

یا تصمیم بگیری از هرآنچه که گذشت درس بگیری و به جلو پیش بروی و با شجاعت تمام درمسیر بهتر شدن دنیایت قدم برداری

زندگی جریان دارد...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۳۲
محدثه محزون

و من به این فکر کردم که ما مردمی هستیم که به ندیدن عشق بیشتر عادت داریم تا دیدن عشق...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۴۳
محدثه محزون

خسته ام...

برای یه مدت خیلی خیلی طولانی...

شاید یک ثانیه!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۱
محدثه محزون

اونقد به نظرم دوره که خیلی سخت میتونم تصور کنم یه روزی وجود داشته...

انگار هیچوقت وجود نداشته...

هیچوقت...

مثل یه رویای مبهم تو یه شب تابستونی...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۲۷
محدثه محزون

اول زمستونو،

اولین برف زمستونی...

کاش زمستون هیچوقت تموم نشه...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۱۱:۳۱
محدثه محزون