چیستا یسربی :: درحوالی من

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی💙❄⛄💙

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی💙❄⛄💙

درحوالی من

نوشته های این وبلاگ دلنوشته های شخصیه خودمه
ممنون میشم ذهنم کپی نشه ^_^
💙💙❄⛄💙💙❄⛄
some day, it'll leave me, this green youth
+ باید سی سال دیگر از عمرت بگذرد
یک روز که دیگر تمام موهایت سفید شده...
روبروی آینه، چشمانت را
بازو بسته میکنی تا تصویر واضحی
از خودت ببینی
آن روز شاید لحظه ای
دخترک دیوانه ای
از ذهنت عبور کند که دورانی،
دیوانه وار برای چشمانت شعر می گفت.

چیستا یسربی

دوشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۵، ۰۶:۱۷ ب.ظ

چهارده ساله که بودم؛ عاشق پستچی محل شدم.

خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود. 

وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.

تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ، میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند. حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است. آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت. هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد. فقط یک بار گفت : چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! 

و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود. چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد. مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند! مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟ مردم آنها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و می لرزید. موهای طلاییش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود. همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم ! روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ 

گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد. به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم 

از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم: من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند. 

دخترم یکروز گفت: یک جمله عاشقانه بگو لازم دارم 

گفتم :چقدر نامه دارید. خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۱۹
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄

نظرات  (۳)

خیلی زیبا بوود..
پاسخ:
مرسی دوست مهربونم
قشنگ بود .. یجورایی بیشتر ما این حس و حال رو تجربه کردیم ؛ اون وقتها که هنوز وایبر و تلگرام و این چیزا نبود صبح زود میومدم سراغ ایمیلم .. میدونستم که هر روز اون برام ایمیل میزاره و خوندن  ایمیل اون و تکرار حرفاش تا شب برای بارها بارها کار همیشگی من بود .. هنوزم گاهی امیدوارانه به رسم عادت ایمیلمو چک میکنم .. اما کم کم باید مثل صندوق پست های قدیمی سر محلمون درشو تخته کردو به خالی بودنش عادت ..
پاسخ:
بنظرم بی رحم ترین اتفاق زندگی همین عادت کردنه...
سلام.وقت به خیر

خوب هستین؟

خانواده خوبن همگی؟؟

شما کم یاب شدین یا من کم سعادتم؟؟

اوه!!
از فامیلیتونم بهره برداری کردین بالاخره!!!خخخخ

داستانش فوق العاده زیبا بود....
برای بعضی از دوستام فرستادمش با اجازه تون

خب.خداحافظتون
پاسخ:
سلام وقت شما هم بخیر
احوالات؟خوب هستین خانواده خوبن؟
تشکر همه سلام دارن
والا خدا عالمه :))))
بععععله دیگه گفتم وقتش بود:))))))))))
 نه خواهش میکنم اختیار دارید وبلاگ خودتونه

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی