برف :: درحوالی من

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی💙❄⛄💙

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی💙❄⛄💙

درحوالی من

نوشته های این وبلاگ دلنوشته های شخصیه خودمه
ممنون میشم ذهنم کپی نشه ^_^
💙💙❄⛄💙💙❄⛄
some day, it'll leave me, this green youth
+ باید سی سال دیگر از عمرت بگذرد
یک روز که دیگر تمام موهایت سفید شده...
روبروی آینه، چشمانت را
بازو بسته میکنی تا تصویر واضحی
از خودت ببینی
آن روز شاید لحظه ای
دخترک دیوانه ای
از ذهنت عبور کند که دورانی،
دیوانه وار برای چشمانت شعر می گفت.

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برف» ثبت شده است

بنظرم تنها تو روزای برفی و بارونیه که این زندگی میتونه حرفی برای گفتن داشته باشه
آدم نا امیدی نیستم،
اما وقتی پای روزهای برفی و بارونی در میون باشه تبدیل به موجودی میشم که
کمی بیشتر دیوانه است
کمی بیشتر حس میکند
کمی بیشتر زندگی میکند
یاد داستان های پریان و شاهزادگان کودکی بخیر
شاهزاده ای که روز به شکلیست و شب شکلی دیگر
یا تبدیل به موجودی زشت شده
میدونی قشنگیه این داستانا این بود که همشون منتظر یه عشق واقعی بودن
اینکه اگه همه چیز واقعی و درست باشه معجزه میشه و یه پایان خوش رقم میخوره
اما خوب من خیلی وقته که منتظر چنین معجزه ای نیستم
فقط وقتی اتفاقی برای آسمان میافته
مثلا ابری میشه
پرستاره،
بارانی یا برفی
من دیوانه تر میشوم...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۹:۲۵
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄

در من،
کوچه هاییست که باتو...
سفرهاییست که باتو...
روزهاییست که باتو...
شب هاییست که باتو...
عاشقانه هاییست که باتو...
نگشته ام.
نرفته ام.
سر نکرده ام.
آرام نگرفته ام.
نگفته ام.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۴۴
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄
آسمان 11 آذر نخستین برف سال93 را تجربه کرد!
و چه زیبا و باوقار سر بر زمین یخ زده گذاشت...
+لبخند زدم!
من...
به صداقت بی پایان سفیدی دانه های برف...
+ لمس کردم!
+ حس کردم!
گرمای نهفته در یک به یک این تکه ابر ها را...
+دست دراز کردم!
درست همانند یک کودک...
+و همچنان در لابلای عابرین جای میگرفت...
با آرامشی وصف نشدنی...
در تاریکی دل آسمان...
در روشنایی مصنوعی چراغهای خیابان...
در سکوت!

"محدثه م"
۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۳ ، ۲۰:۳۰
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄