برف :: درحوالی من

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی

درحوالی من

some day, it'll leave me, this green youth
💙❄⛄💙❄⛄
Since I was a child
I've always loved a good story
I believed that stories helped us to ennoble ourselves
to fix what was broken in us
and to help us become the people we dreamed of being
Lies that told a deeper truth

آخرین مطالب
نویسندگان

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «برف» ثبت شده است

در کتابی خواندم که می گفت:"تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد"
دروغ بود!
تنهایی مثل سایه گاهی پشت سرت راه می آید
گاهی در کنارت،
گاهی روبه رویت،
گاهی در زاویه ای نامشخص،
و  زمان هایی که حتی دیده نمی شود.
اما هست؛ در شادترین لحظه ی زندگی ات و غمگین ترین...
همراه تو نفس میشکد،
می خندد،
می گرید.
مهم نیست که چقدر آدم های مهمی در زندگیت داری که با تمام وجود دوستشان داری و تو را میفهمند
گاهی شاید در عمیق ترین نقطه ی شب که به آسمان خیره شدی یا آهنگ مورد علاقه ات را گوش می دهی سراغت را بگیرد
و یا گاهی در شلوغ ترین نقطه ی روز که مشغول جنگیدن برای تصاحب رویاهایت هستی و یا حتی در حال استراحت و تماشای یک فیلم.
راستش مهم نیست اگر تمام صندلی های قلبت پر از آدم های با ارزش باشند همیشه یک صندلی خالی وجود دارد.
 این جنس تنهایی نیمه دیگری از توست که هیچوقت هیچکس هیچ زمانی حق لمس کردنش را ندارد جز خودت.

P.S 1: حداقل برای من اینگونه است.

P.S 2: و یک شعر زیبا از اقبال لاهوری:

دیوانه و دلبسته اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آنرا که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم و محنت
منت نکش از غیر و پروبال خودت باش
صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه و هرسال خودت باش

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۱۳
محدثه محزون
بنظرم تنها تو روزای برفی و بارونیه که این زندگی میتونه حرفی برای گفتن داشته باشه
آدم نا امیدی نیستم،
اما وقتی پای روزهای برفی و بارونی در میون باشه تبدیل به موجودی میشم که
کمی بیشتر دیوانه است
کمی بیشتر حس میکند
کمی بیشتر زندگی میکند
یاد داستان های پریان و شاهزادگان کودکی بخیر
شاهزاده ای که روز به شکلیست و شب شکلی دیگر
یا تبدیل به موجودی زشت شده
میدونی قشنگیه این داستانا این بود که همشون منتظر یه عشق واقعی بودن
اینکه اگه همه چیز واقعی و درست باشه معجزه میشه و یه پایان خوش رقم میخوره
اما خوب من خیلی وقته که منتظر چنین معجزه ای نیستم
فقط وقتی اتفاقی برای آسمان میافته
مثلا ابری میشه
پرستاره،
بارانی یا برفی
من دیوانه تر میشوم...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۹:۲۵
محدثه محزون

در من،
کوچه هاییست که باتو...
سفرهاییست که باتو...
روزهاییست که باتو...
شب هاییست که باتو...
عاشقانه هاییست که باتو...
نگشته ام.
نرفته ام.
سر نکرده ام.
آرام نگرفته ام.
نگفته ام.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۴۴
محدثه محزون
آسمان 11 آذر نخستین برف سال93 را تجربه کرد!
و چه زیبا و باوقار سر بر زمین یخ زده گذاشت...
+لبخند زدم!
من...
به صداقت بی پایان سفیدی دانه های برف...
+ لمس کردم!
+ حس کردم!
گرمای نهفته در یک به یک این تکه ابر ها را...
+دست دراز کردم!
درست همانند یک کودک...
+و همچنان در لابلای عابرین جای میگرفت...
با آرامشی وصف نشدنی...
در تاریکی دل آسمان...
در روشنایی مصنوعی چراغهای خیابان...
در سکوت!

"محدثه م"
۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۳ ، ۲۰:۳۰
محدثه محزون