بایگانی مهر ۱۳۹۵ :: درحوالی من

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی

درحوالی من

To live would be an awfully big adventure
💙💙❄⛄💙💙❄⛄
some day, it'll leave me, this green youth
+ باید سی سال دیگر از عمرت بگذرد
یک روز که دیگر تمام موهایت سفید شده...
روبروی آینه، چشمانت را
بازو بسته میکنی تا تصویر واضحی
از خودت ببینی
آن روز شاید لحظه ای
دخترک دیوانه ای
از ذهنت عبور کند که دورانی،
دیوانه وار برای چشمانت شعر می گفت.

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

قدیما حدودا 6سال پیش وقتی از یه قسمت زندگیم خوشم نمیومد دوست داشتم زندگی قابلیت اینو داشت که بزنیمش جلو و از اون حالت خارج بشیم
بدون اینکه فکر کنم دیگه هیچوقت و هرگز نمیتونم اون زمان رو برگردونم
اون موقع ها نمیدونستم زندگی چقدر میتونه قشنگ باشه و تا سختی می دیدم دلم میخواست بزنم بره جلو
اما الان حتی اگه توبدترین شرایط هم باشم دلم نمیخواد بزنم بره جلو
دلم میخواد از ثانیه ثانیه زندگیم لذت ببرم حتی اگه تو شرایط سختی باشم
دلم میخواد لذت ببرمو مشکلات رو حل کنم
دلم میخواد ثانیه ثانیه این زندگی رو زندگی کنم...
بدون توقعی از آدمهای زندگیم...اونایی که اومدنو رفتن، اونایی که هستن، اونایی که قراره بیان، اونایی که قراره برن
آدم وقتی توقعی نداشته باشه آرامش بیشتری داره
دلم میخواد تو این فرصت کمی که برای زندگی کردن دارم بجای فرار کردن از بعضی قسمت های زندگیم از ثانیه ثانیه اش لذت ببرم
خیلی وقته حس میکنم خیلی زنده ام...خیلی...
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۲:۵۰
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄

چهارده ساله که بودم؛ عاشق پستچی محل شدم.

خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم، او پشتش به من بود. 

وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود! شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی! تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت. تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم، که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.

تابستان داغی بود. نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ، میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند. حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است. آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت. هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد. فقط یک بار گفت : چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! 

و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود. چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد. مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا. ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است. جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود. آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند! مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟ مردم آنها را از هم جدا کردند. از لبش خون می آمد و می لرزید. موهای طلاییش هم کمی خونی بود. یادش رفت خودکار را پس بگیرد. نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود. همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد. از ترس در را بستم. احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم ! روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ 

گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد. به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد! کاش عاشقش نشده بودم 

از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم: من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند. 

دخترم یکروز گفت: یک جمله عاشقانه بگو لازم دارم 

گفتم :چقدر نامه دارید. خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۷
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄

Image result for music in anime

 

و در نهایت باز هم موسیقی...

موسیقی...

موسیقی...

 

 
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۹:۳۴
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄