شب :: درحوالی من

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی

درحوالی من

some day, it'll leave me, this green youth
💙❄⛄💙❄⛄
Since I was a child
I've always loved a good story
I believed that stories helped us to ennoble ourselves
to fix what was broken in us
and to help us become the people we dreamed of being
Lies that told a deeper truth

آخرین مطالب
نویسندگان

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شب» ثبت شده است

در کتابی خواندم که می گفت:"تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد"
دروغ بود!
تنهایی مثل سایه گاهی پشت سرت راه می آید
گاهی در کنارت،
گاهی روبه رویت،
گاهی در زاویه ای نامشخص،
و  زمان هایی که حتی دیده نمی شود.
اما هست؛ در شادترین لحظه ی زندگی ات و غمگین ترین...
همراه تو نفس میشکد،
می خندد،
می گرید.
مهم نیست که چقدر آدم های مهمی در زندگیت داری که با تمام وجود دوستشان داری و تو را میفهمند
گاهی شاید در عمیق ترین نقطه ی شب که به آسمان خیره شدی یا آهنگ مورد علاقه ات را گوش می دهی سراغت را بگیرد
و یا گاهی در شلوغ ترین نقطه ی روز که مشغول جنگیدن برای تصاحب رویاهایت هستی و یا حتی در حال استراحت و تماشای یک فیلم.
راستش مهم نیست اگر تمام صندلی های قلبت پر از آدم های با ارزش باشند همیشه یک صندلی خالی وجود دارد.
 این جنس تنهایی نیمه دیگری از توست که هیچوقت هیچکس هیچ زمانی حق لمس کردنش را ندارد جز خودت.

P.S 1: حداقل برای من اینگونه است.

P.S 2: و یک شعر زیبا از اقبال لاهوری:

دیوانه و دلبسته اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آنرا که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم و محنت
منت نکش از غیر و پروبال خودت باش
صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه و هرسال خودت باش

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۱۳
محدثه محزون

برگشتن به گذشته مهم نیست چقدر خوب بوده یا بد دقیقا مثل تقلا کردن و فرو رفتن تو باتلاقه
چرا اینده ی که میتونیم تغییرش بدیمو امیدی بهش هست رو قربانی گذشته ای کنیم که هیچ دسترسی بهش نداریم؟!
یجورایی مثل نوشتن با خودکار میمونه، تلاش بیشتر برای اصلاح کردن یا پاک کردنش فقط برگ های دفترو خراب میکنه
گذشته ارو باید سوزوند و خاکسترش رو به دریا سپرد و رها کرد
اونوقته که میشه با تمام وجود به جلو حرکت کرد.
+ و صد البته که از گذشته باید درس گرفت...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۵۹
محدثه محزون
بنظرم تنها تو روزای برفی و بارونیه که این زندگی میتونه حرفی برای گفتن داشته باشه
آدم نا امیدی نیستم،
اما وقتی پای روزهای برفی و بارونی در میون باشه تبدیل به موجودی میشم که
کمی بیشتر دیوانه است
کمی بیشتر حس میکند
کمی بیشتر زندگی میکند
یاد داستان های پریان و شاهزادگان کودکی بخیر
شاهزاده ای که روز به شکلیست و شب شکلی دیگر
یا تبدیل به موجودی زشت شده
میدونی قشنگیه این داستانا این بود که همشون منتظر یه عشق واقعی بودن
اینکه اگه همه چیز واقعی و درست باشه معجزه میشه و یه پایان خوش رقم میخوره
اما خوب من خیلی وقته که منتظر چنین معجزه ای نیستم
فقط وقتی اتفاقی برای آسمان میافته
مثلا ابری میشه
پرستاره،
بارانی یا برفی
من دیوانه تر میشوم...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۹:۲۵
محدثه محزون

میدونی چه وقتهایی میفهمم که واقعا  تنهام آدم برفی؟!

وقتهایی که خیلی خوشحالم

یا خیلی غمگینم

چون تو این لحظه هاست که پر از حرفم اما شنونده ای برای حرفهام ندارم

+همچنان برف می بارد و من خوشحالم که آمدی آدم برفی

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۹:۰۵
محدثه محزون

بعضی اتفاقات  در زندگی فقط یک بار رخ میدهند دست اوله دست اول

بعد از آن هرچقدر هم که تکرار شوند بوی تازگی سابق را نمیدهند

و سخت است کنار آمدن با این دسته دوم ها و سوم ها و ...

آن کشش خاص را ندارند،

همانکه باعث میشود قلبت یکجور دیگر بتپد

یا مغزت یک جور قشنگی فرمان بدهت

و پر از همین یکجور دیگر ها،

نه همان مثل سابق ها...

+ پاییز خوب است، برگ های خسته و باران های خاکستری و خیابان های خالی از مردم...

یکجور غمگینی قشنگ است!

پاییز برای من یعنی بتهوون، موزارت، باخ، شوپن و صدای باران و رعد و برق های تند گاه و بی گاه.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۲۱:۰۰
محدثه محزون

همیشه راهی هست،

راهی برای بدست آوردن شادی های از دست رفته ی گذشته!

اگر روزی چیزی یا کسی یا لحظه ای از دست رفت،

من ایمان دارم که در آینده دوباره باز می گردد اما در شکلی دیگر.

زندگی با همین گذر کردن ها جریان پیدا می کند...

پس اگر زمانی چیزی یا کسی یا لحظه ای از دستت رفت

نترس

غمگین هم مشو

بخند...

و به آسمان خیره شو:

همیشه راهی هست،

برای دوباره خندیدن...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۰۴
محدثه محزون

چند شب پیش که از خواب پریدم رفتم تو حیاط

بعد مدتها به آسمان نیمه شب خیره شدم

هنوزم سرجاشون بودن

با همان شکوه زیبایی سابق

اما تنها فرقش این بود دیگر نگاهم نگاه آن دخترک خیال پرداز گذشته نبود

اکنون کمی بیشتر منطق هم با آن آمیخته بود...

اما آنها زیباتر از قبل

با آرامشی وصف نشدنی

مرا به امید های از دست رفته دعوت میکردند...

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۲
محدثه محزون

- شب -

سوسوی ستارگان

درخشش خیالی ماه

آواز حزن انگیز درختان

پرواز ملایم باد

- شب -

نگاهی خیره به آسمان

زمزمه ی گذشته

یادها

خاطره ها

رقص باد و گیسوان پریشان

رهایی!

فرداهای نیامده!

امید به زندگی...


" محدثه م "

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۳ ، ۱۲:۵۶
محدثه محزون