متن های ادبی :: درحوالی من

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی

درحوالی من

در حوالی یک آدمک برفی

درحوالی من

To live would be an awfully big adventure
💙💙❄⛄💙💙❄⛄
some day, it'll leave me, this green youth
+ باید سی سال دیگر از عمرت بگذرد
یک روز که دیگر تمام موهایت سفید شده...
روبروی آینه، چشمانت را
بازو بسته میکنی تا تصویر واضحی
از خودت ببینی
آن روز شاید لحظه ای
دخترک دیوانه ای
از ذهنت عبور کند که دورانی،
دیوانه وار برای چشمانت شعر می گفت.

۵۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «متن های ادبی» ثبت شده است

می دانی؟

از یک جایی به بعد دیگر دنبال یک سری چیز ها نمی گردی

حتی شاید منتظرشان هم نباشی

از یک جایی به بعد فقط و فقط به خودت فکر میکنی

به دنبال خودت می روی

منتظر خودت می شوی

برای خودت تلاش می کنی

فقط خودت!


پ.ن : دقیقا در همان نقطه از زندگی ات که میفهمی هیچکس برایت، تو نمی شود!!!

گفت که دیوانه نه ای،

لایق این خانه نه ای،
رفتم و دیوانه شدم...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۱:۰۹
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄

من کنارش زیبا بودم.

هر آدمى تنها کنارِ یک نفر زیباست.

آنوقت مى شود گفت، جهان هر چه که هست، زیباست...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۶ ، ۰۸:۲۰
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄
گاهی آدم وقتی دلش گرفته می نویسد،
گاهی وقتی خوشحال است.
اما از همه  اینها که بگذریم از یک جایی به بعد آدم فقط نگاه میکند!
دیگر نه می تواند حرفی بزند،
نه چیزی بنویسد.

+راستش نمی دانم این مدل آدمها به آخرش رسیده اند یا هنوز چیزی برای غافل گیری وجود دارد...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۸
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۱
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄

اول زمستونو،

اولین برف زمستونی...

کاش زمستون هیچوقت تموم نشه...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۱۱:۳۱
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۲:۳۳
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄
بنظرم تنها تو روزای برفی و بارونیه که این زندگی میتونه حرفی برای گفتن داشته باشه
آدم نا امیدی نیستم،
اما وقتی پای روزهای برفی و بارونی در میون باشه تبدیل به موجودی میشم که
کمی بیشتر دیوانه است
کمی بیشتر حس میکند
کمی بیشتر زندگی میکند
یاد داستان های پریان و شاهزادگان کودکی بخیر
شاهزاده ای که روز به شکلیست و شب شکلی دیگر
یا تبدیل به موجودی زشت شده
میدونی قشنگیه این داستانا این بود که همشون منتظر یه عشق واقعی بودن
اینکه اگه همه چیز واقعی و درست باشه معجزه میشه و یه پایان خوش رقم میخوره
اما خوب من خیلی وقته که منتظر چنین معجزه ای نیستم
فقط وقتی اتفاقی برای آسمان میافته
مثلا ابری میشه
پرستاره،
بارانی یا برفی
من دیوانه تر میشوم...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۹:۲۵
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄
برف می آید...
اولین برف پاییزی...
چه حس خوبی...

+  تو این مدل هواها که برف میاد، بارونیه یا ابریه باید بشینم فیلم ببینم، موسیقی گوش بدم، کتاب بخونم ولی حیف که باید بشینم درس بخونم :(((((
البته اونقدرام بد نیست...
درس خوندنم دوست دارم :))))
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۵ ، ۲۱:۳۱
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄
می دانی؟!
در آینده ثانیه هایی وجود دارند که مینشینی و برای تمام آن سالهایی که گذشت و آدمهایی که آمدند و رفتند واتفاقاتی که دیگر هیچوقت فرصت دوباره تکرار شدن رانداشتند دلتنگی میکنی...
دلتنگی میکنی، برای صدا زدن نام مادرت...
برای لوس کردن خودت پیش پدرت...
برای مسخره بازیها و اذیت کردنهای برادرانت...
برای دورهم بودن و خنده های از ته دل با دوستانت...
و برای او...
و تمام آن سالهایی که عمرت را ساخت، تورا ساخت، خاطراتت را، افکارت را، احساساتت را...
و تو فقط میتوانی دلتنگی کنی.

+اینروزا چقدر مینویسم...
+ اینکه میدانم  در آن روزها برای این روزها دلتنگی خواهم کرد، بیشتر دلم تنگ میشود...
امیدوارم زندگی کردن آن روزها انقدر ها هم که فکر میکنم سخت نباشد...
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۱۳:۴۳
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄
می دانی؟!
شاید اینطوری بهتر است... بالاخره یکی این وسط باید کمی بیشتر مرد تر باشد، کمی بیشتر سرد تر باشد، سخت تر باشد و رباتی از منطق تا آن یکی بتواند راحت تر قدم بر دارد و دور شود...
و خوب چه بهتر که آن، من باشم...
همانطور که همیشه بودم...
اما می دانی بدی کار جا بود؟!
که هردو خواستیم راه را هموار کنیم برای دیگری...

+ کاش در دنیا شغلی بود به اسم دلتنگی کردن
بعد من میشدم کارمند تمام وقتش
هر روز مینشستم و برایت دلتنگی می کردم
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۳
❄⛄💙محدثه محزون💙❄⛄