متن های ادبی :: 𝕬𝖗𝖍𝖆𝖎𝖓

𝕬𝖗𝖍𝖆𝖎𝖓

Snowman

𝕬𝖗𝖍𝖆𝖎𝖓

She has a kind soul, but a cold heart
💙❄⛄💙❄⛄
Since I was a child
I've always loved a good story
I believed that stories helped us to ennoble ourselves
to fix what was broken in us
and to help us become the people we dreamed of being
Lies that told a deeper truth

بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۵۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «متن های ادبی» ثبت شده است

    "تنهایــی را"


   فقـط در شلـوغی می تـوانی حــس کنیـــ
۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۲ ، ۱۳:۳۶
محدثه محزون
زمستان است!
زمستانی ست نه آنچنان لرزه افکن...اما سرد!
و اینکه باران می آید    در این زمستان
می بارد
مثل همیشه با ترانه اما بی بهانه
نه میلرزاند...نه توقعی دارد...فقط می آید...
می بارد...
می شورد...
می رویاند...
پاک می کند...
و
زنده می کند!
اهل زمین را
و خاطراتشان را
خاطراتی دونفره
تک نفره
و یاد آور سکوتیست در اوج تلخی شیرین
برای من مبهم ترین چیز باران است...نمی دانم چه در خودش دارد که با هر باردیدنش و لمس کردنش
احساسی متفاوت پیدا میکنم
دلتنگی
سکوت
شادی
امید
و...و...و...
تکرارش...مدام باریدنش...آمدنش...برایم خسته کننده نیست
دوستش دارم...بیش از هر چیز این دنیا...
چون صادق است...و پاک
صدهابار نزدش گریه کردم...و نگذاشت کسی ببیند که اشک میریزم...می گفت اشک های منن نه تو!
و چه زیبا با اشک هایش اشکهایم را می شست و خالی ام می کرد
از بغض...غم...یأس...نا امیدی
خودمانی بگویم خاکیست
با همه ی آب بودنش
عالمی داریم من و باران برای خودمان!
عالمی دونفره
من با او...

"محدثه م"

۲۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۱ ، ۱۴:۳۲
محدثه محزون

زندگی تاب خوردن خیال در روز هایی ست

                                                                     که هرگز تعبیر نمی شوند!!!


گاهی بی آنکه بدانی چرا؟!   براچه؟!   برای که؟!

دلتنگ میشوی...بغض میکنی...اشک میریزی...

آنقد سنگین میشوی که تنها در گوشه ای میشینی و خیره میشوی...

خیره میشوی به چیزی که حتی خودت هم نمی دانی چیست؟!

و ناگهان بی آنکه بخواهی قطرات اشک صورتت را خیس می کنند و تو تنها کاری که می توانی بکنی

این است که چشمانت را لحظه ای ببندی و نفس عمیقی بکشی

گاهی عذاب میبینی از دردی که نمیدانی چیست

گاهی دوست داری فقط و فقط فرار کنی

از همه چیز

این دنیا

مردم

و حتی خودت!!!

گاهی دوست داری زمان رابه عقب برگردانی یا به جلو ببری!!!

نمی دانی چرا؟!  اما فقط میخواهی از حال کنونی ات بگریزی شاید کمی عقب تر یا جلوتر دنیای متفاوتی را ببینی

دنیایی که از حال...از این سکوت خالی از احساس فرار کنی

و باز در اوج امیدواری آهی بلند می کشی و میگویی آرزویی محال!!!

و دوباره

سکوت...

بغض...

نگاهی سرد و ساکن برتن دیوار...پنجره...

آه...

اشک...

حسرت...

آدمی! و برای همین گاهی بی آنکه بدانی چرا؟! برا چه؟! و برای که؟! دیوانــــــــــــــــه میشوی!!!



آدم است دیگر گاهی دوست دارد به جای معشوقه اش تنهایی اش را محکم در آغوش بگیرد

و بگوید:  نرو...بمان!!!


"محدثه م"

۳۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۱ ، ۱۸:۵۳
محدثه محزون